سفارش تبلیغ
مرکز داده تبیان
رسم عیاری

یک ماهی میشه که دارم این کتاب "تهوع" رو میخونم ولی تموم نمیشه. فقط چند صفحه مونده و من منتظر یک سرانجام معجزه وار هستم تا پایانی باشه بر این داستان. ولی میدونم که آخرش هم چیزی نیست.


آخر تنهایی هیچ وقت چیزی نیست.


پا میشم از سر بی حوصلگی و سر از جلوی آینه دستشویی در میارم بدون هیچ دلیلی. فقط یادمه یک ساعته پیش که اینجا بودم خودم رو تو آینه خیلی جذاب یافتم. حالا اومدم تا مطمئن بشم.


ولی افسوس که چهره ام را این بار خیلی احمقانه یافتم. صورت پف کرده با چشمان ریز شده از سرماخوردگی چند روزه. با خط ریش هایی ورقلمبیده که انگاری رد عینک اونا رو نصف کرده. موهایم زیر نور زرد لامپ خرمایی تر به نظر می رسن ولی افسوس که در حال کم شدن هستند . سینه هایم بد نیست با این وجود برآمدگی شکمم زیر بلوز سفید رنگ لذت تماشای اونارو هم ازم می گیره.


حالا چهره ژان پل سارتر که پشت کتاب تهوع هست به ذهنم می یاد. اون با لحنی تاسف بار بهم می گه که آخر این کتاب چیزی گیرت نمیاد جز اندکی ماست مالی واسه ختم داستان.


عذر خواهی اون رو می پذیرم و اون ادامه می ده که "تهوع" رو واسه این نوشته که تنها خودشو از این حس تنهایی رهونده باشه و در پایان به این آسودگی برسه که تمام اون چیزایی که فکر می کرده به جایی ختم میشه دیگه به جایی ختم نمیشه.


اوه چهره ام بند افکارم رو پاره می کنه و از توی آینه به من خیره میشه. سکوتش می تونست سکانس اول فیلمی باشه که من قراره توش نقش یه مرد تنها رو بازی کنم. البته باید کمی پیر تر باشم با خط مویی بالاتر رفته و خطوط ضربدری چروک صورت.کاشکی این اختیار رو داشتم تا روی هر سکانسی که دلم می خواست زندگی می کردم.


اوه خدای من فردا صبح باید بعد از چند روز تب و مریضی برگردم به زندگی واقعی. همونجایی که آدما صبح ها کورمال کورمال لباساشونو کله سحر می پوشن و می زنند بیرون با یک لبخند تهوع آور.


احتمالا وقتی می رسم سر کار همه پشت میزاشون نشستن و بی صبرانه در انتظارند تا ببینن من روی چه مودی هستم. باید به همشون سلام کنم در حالیکه یک لبخند احمقانه روی لب دارم مثل اونا.


دست تک تکشون رو می فشارم و در حالیکه تو چشماشون زل می زنم به همدیگه سلام می کنیم. باید طوری این کارو بکنم که مطمئن بشن همه چیز مرتبه و دوباره می تونن به کارهای حال بهم زنشون ادامه بدن.


باید مطمئن بشن که می تونن روزنامشون رو بدون اینکه زیر چشمی منو بپان روی میز پهن کنن. چونکه ما با روی خوش به هم سلام کردیم. حالا بدون معده درد می تونن صبحونشون رو سر فرصت بخورن و یا حتی یه لقمه ای هم به من تعارف بزنن.


من وظیفه دارم که اونا رو مطمئن کنم که اجازه دارن به کارهای تهوع آورشون با شادی ادامه بدن.


اوه کاشکی این تب لعنتی چند روزی بیشتر طول می کشید...


27/6/90::: 10:1 ص
نظر()
  
  

دو تا سناریو وجود داره اگه بخوای زندگی کنی


اینکه سخت کار کنی ، پول در بیاری ، وام بگیری ، قرض کنی تا خونه ای بخری بعد هنوز امضای وامش خشک نشده به فکر این باشی که از ترس قدیمی شدنش سعی کنی عوضش کنی . خیلی خیلی خوش شانس باشی یا پولدار با پولای دیگت بازم خونه بخری ، هی بخری ، هی ریاضت که چی ؟ واسه آیندت بزاری کنار. آینده ای که مثل الانته. فوقش اینه که 20 سال دیگه داری بام از همون توالت استفاده می کنی . که چی ؟ ماله خودته. یا مثلا واسه بچت خونه بخری.


درست و حسابی مسافرت نمیری ، رستوران نمیری ، مارک نمی پوشی و باز هم کلی ریاضت. واسه چی ؟ واسه آیندت. واسه اینکه موقع مرگ تراز مالیت مثبت بشه.


دیگه اینکه با پولت حال کنی . چند محله بالاتر خونه اجاره کنی . خوب بپوشی . خوب بگردی. بالا رفتن خونه و سکه و ماشین تنت رو نلرزونه. به جای قسط خونه و وام پولت رو آبونمان باشگاه بدی ، استخر بری و چه و چه و چه. که چی؟ تو زندگی آخره آخرش بدهکار می میری.


بماند که شاید دخترت روش نشه به نامزدش بگه که پدرم هنوز مستاجره. ولی به جای افسردگی از پول تویه پیری همیشه یه چیزی به جنب و جوشت میاره.


اوه خدای من مجبوری خونت رو به جای بدهی خود نخواسته بدی اونم به بدترین وجه!


اون موقع چقدر پیش همسایه هات سر افکنده ای . میخوای اعده حق کنی و فریاد بزنی این ما حصل تلاشه شبانه روزی منه . داد بزنی اشک بریزی... چه لحظات غم انگیزی


حالا مثله کسی هستی که جفت شیش آورده ولی تو منچ مار پله به پست یه افعیه دراز خرده و می افته اون پایینا.


می خوای هر شب خواب خونتو ببینی ، دوست داری رو تختت دراز بکشی و واسه آخرین بار از توالتش استفاده کنی. وای که چقدر بد!. احساس حماقت تمام وجودتو گرفته و همه چیز رو که صاحبش بودی از دست دادی. حالا خوش شانس باشی می تونی بری یک هتل دو ستاره.


می خوای مرثیه سرایی کنی ، رمان بنویسی ، میتینگ بزاری که چی؟ . که چقدر من بدبخت و مظلومم.


چی می شد اگه می تونستی یه در کونی به خودت بزنی؟


یا یه پس گردنی بزنی طوری که چشمات بدرخشه؟


یا اینکه جلوی آینه وایسی و انگشت وسطت رو از تو مشتت در بیاری


یا اینکه بری کلی مست می کردی و خیلی محترمانه با یک لبخند از طلب کارت تشکر می کردی و وسایل شخصیتو محترمانه بر می داشتی و می زدی بیرون.


پیپت رو گوشه لبت می ذاشتی و روی جدول روبروی خونت با چشمای خیس و مغرورت واسه آخرین بار با شاهکار زندگیت وداع می کردی.


بعد کلاه شاپوت رو می دادی پایین و یک تیزر کلینت ایست وودی آخرش می ذاشتی.


درسته اگه فکر می کنی که درسته و غلطه اگه فکر می کنی که غلطه


 


5/6/90::: 11:42 ص
نظر()
  
  

بچه که بودم حدود ده یازده ساله ، با خودم فکر می کردم اگه تو جنگ تیر بخورم خودمو سفت فشار میدم و نمی میرم. برام عجیب بود که چرا آدما با تیر خوردن می میرند. می گفتم لابد اونا نمیدونن که باید خودشونو سفت یگیرن تا نمیرن . اونا راز زنده بودن رو نمی دونستن.


اما حالا از تیر خوردن می ترسم. می ترسم که بمیرم. احتمالا اولش یک صدای مهیب برخلاف میلم منو صدا می زنه و منتظر می مونم که قفسه سینه ام به شدت درد بگیره. یک سوزش فزاینده منو فرا می گیره. بعدش احتمالا می فهمم که دقیقا کجام تیر خورده. با یک احساس غافلگیری دستی به روی جای شکافته شده می کشم. سرم سنگین می شه و در حالیکه خاطراتی از زندگیم رو با حس وداع گونه مرور می کنم حسرتی نادمانه وجودم رو در بر می گیره که مهدی زندگیت تموم شد. بعد یواش یواش نفسم رو از دست می دم و میمیرم.


چه چیز منشا این تغییره ؟


آگاهی یا ترس؟


30/5/90::: 11:12 ص
نظر()
  
  

این شب ها اگه همت کنی و مثل من ساعت 3 بزنی تو دل خیابون های تهرون ، شب های دل انگیزی رو تجربه خواهی کرد. شب های متفاوت با آدم های متفاوت.


شانس این رو پیدا می کنی تا خیابون ولی عصر رو با سرعت 80 کیلومتر بری بالا و برگشتنی ماشین رو بزاری تو دنده 2 و با خیال راحت در حالیکه کله پاچه رو هضم می کنی به آهنگ مورد علاقت گوش بدی و از غول خفته خیابون های تهران در امان باشی.


اطراف کله پزی سید مهدی نزدیک باغ فردوس می تونی ماشینهایی رو ببینی که توی روز عمرا بتونی. جوون های خوش تیپ با هیکل های ورزیده . دخترای خوشگل و رنگارنگ پشت ماشین های مدل بالا.


دوستم می گه اگه یه آماری بگیری می بینی بیشتر اینا با پوله مهریشون رفتن ماشین شاسی بلند خریدن. نوش جونشون حالا منفعتش به همه می رسه. یه زمانی معلوم بود کی پشت چی می شینه. مهندسا رنجروور و کامارو می روندن ، معلم ها تویوتا کرولا ، بانکی ها پژو 504 ، دکترا بیوک و شورلت و کارخونه دارها کادیلاک و بنز. اما حالا نمیشه فهمید طرف چکارست.


خلاصه این شب ها مختص اونایی هست که روزها کار ندارن و به قولی غم نون ندارن . بیشتر اونان با بعضی ها مثل من که خواب ندارن و وسوسه کله پاچه می کشوندشون تو خیابون. کله پاچه دستی 26 هزار تومن!.


یه زمانی ماه رمضون خنده مکروه بود. الان کارناوالیه واسه خودش. ملت بیشتر می خورن ، بیشتر می خوابن و بیشتر تفریح می کنن.


23/5/90::: 5:0 ع
نظر()
  
  

به دیوار خلوت ترین گوشه اتاقم تکیه داده ام و بسیار مشتاقم تا در باره این چار دیواری روشن و خنک بنویسم. به مانند خطاطی حرفه ای به روی زمین نشسته ام و دفترچه ام را بروی زانوی راست قرار داده ام. اوه خدای من اسم اون خطاط چی بود ؟.


اینجا اتاق من است از این زاویه که نشسته ام بسیار دلباز می نمایاند. روشن است و به اهتمام مداوم کولر آبی خنک. اینجا آینه ای دارم که هر چند روز یکبار جلویش فیگور می گیرم. وقتی که اندکی ورزش کرده باشم احساس می کنم عضلاتم بزرگ تر شده اند. از این روی خودم را در موقعیتی از نور لامپ قرار می دهم تا سایه روشن های ماهیچه هایم بدنم را قابل اعتنا تر نشان بدهد.


من در این اتاق سکوت را به سان ناظم مدرسه تماما بر قرار می کنم. اینجا فقط افکار حق دارند آزادانه به هر سوی حرکت کنند و در شمایل هر وسیله ای خاطراتی را زنده کنند. خاطراتی بسیار دور ، خاطراتی بسیار نزدیک.


افکار من به سان شاهزاده هایی مغرور و آسوده از گزند زمانه اینجا رژه می روند . آنها حق دارند مرا گاهی شاد و گاهی غمگین نمایند. آنها حق دارند مرا گاهی مسحور نمایش تاثر باری نموده و اشکم را قطراتی چند جاری نمایند. آن ها حق دارند لبخند رضایت را بر لبان من نقاشی کنند.


ما اینجا تنها نیستیم و مدام با هم در حال گپ و گفت هستیم . افکار من شخصیت های متفاوتی دارند . آنها تمنا و تقلای مرا در زندگی بازگو می کنند. آن ها در این اتاق جلوی من رژه می روند و منتظرند تاثیری در من ایجاد کنند. آنها می دانند من همه آن ها را دوست دارم و تایید می کنم.


اتاق من همه گونه است. حسی تنیده از امید و رخوت. او مرا تسلیم خود کرده است. گاهی با اشتیاق مرا به درون خود کشیده و کتابی دستم داده تا یکسره آن را بخوانم . گاهی دیوانه وار مرا فراخوانده تا فورا سوگواری برای لحظات تاسف بر انگیز زندگیم بر گزار نمایم. او مرا با هیچ عوض نمی کند . من نیز هم.


در اتاق من یک گلدان بزرگ با سه شاخه بامبو یکمتری هست. آنها اول که به اینجا آمده بودند بسیار افسرده بودند و حتی برگ یکی از آنها زرد شد. اما الان بسیار امید وار بنظر می رسند و حسابی ریشه کرده اند. آن ها پیوسته به سقف چشم دوخته اند و امید رسیدن به آن را یک لحظه هم از سر بیرون نمی کنند. حتی زمانی که بعضی وقت ها به آنها نور کافی نرسیده و یا آب گلدانشان کم شده است. آن ها نماد تجدد و آینده نگری اتاق من هستند و تمام وسایل اتاق از دیدنشان شوق زده می شوند.


اینجا یک تخت تاشو هم هست که پوزه ای دراز دارد. او خلق اتاق مرا تنگ می کند وقتی که پاهایش را تا وسط اتاق دراز می کند. او مرا به آرتروز گردن و وقت تلف کردن دعوت میکند. ولی من سعی می کنم از او دوری کنم.


کتابهایم سریع تکثیر می شوند و از این روی به بقیه فخر می فروشند. تجهیزات صوتی و تصویری اتاق من انگار که اعتماد به نفسشان را از دست داده اند و بسیار متاسف هستند که من زیاد بلد نیستم با آنها کار کنم. قالیچه ها بازیگوشی می کنند. آنها مدام بروی سرامیک سر می خورند. دنبل هایم گویی اضافه وزن دارند و کمی خرفت به نظر می رسند.


اینجا قلم و دفتر و کتاب سوگولی شده اند و بسیار با غرور می مانند. اینها چیزهایی هستند که مطمئنند که تقریبا هر شب به سراغشان می روم و با آنها بازی می کنم.


اینجا اتاق من هست که در آن ریشه های تازه روییده است.


اینجا اتاق من هست که دارد قانع می شود تا تغییر کند.


  
  

 


عزیزم ، منتظرت بودم ولی نیومدی.


 


وقتی به شهرت رسیدم لحظه شماری می کردم تا یکباره دیگه همدیگه رو سر زده ملاقات کنیم.


شب ها به شوق دیدنت خواب رو کلافه کردم و صبح به خیال شنیدن صدای تو سراسیمه به پای پنجره دویدم.


ولی تو نیومدی.


 


با خودم گفتم باهات یه قراره عاشقانه بذارم


واسه همین کت و شلوار پوشیدم و به خودم عطر زدم


حتی چترم رو هم جا گذاشتم!.


 


اومدم سر قرارمون


روی پل ، کنار رود ، زیر طاق آسمون


با ذره ذره ی امید ، به اندازه تمام دانه های نوازش تو


 با سینه ای گشاده و له له شسته شدن ، برابر با عطش گیاه


ولی تو نیومدی .


 


حالا می ترسم


نکنه رود از شهر عبور کرده باشه؟


اصلا آسمون منو ندیده باشه؟


تا تو بیای ، باد هم رد پام رو برده باشه ؟


 


یادت باشه منتظرت بودم بارون


ولی تو نیومدی


2/5/90::: 1:58 ع
نظر()
  
  

با ارزش ترین چیز توی دنیا چیه؟


پول که حتما نیست. !


خوشبختیه؟


من فکر می کنم که امیده


چون بی امیدی بدترین چیز توی دنیاست


چند شبه که دیگه نمی خوابم


کاشکی اونقدر بد بودم تا لااقل به امید کینه و انتقام شب ها خوابم می برد


ولی نیست. هیچی نیست


من هستم و یک تنهایی کور.


از اون تنهایی ها که آدم رو شاعر می کنه


دلم بارون می خواد ...


  
  

این دوره زمونه قلم دست گرفتن سخت شده ولی یک چهره آشنا باعث شد که بخوام بنویسم


مصطفی غلوش


دوران نوجوانی ما که از سر بی برنامگی تلویزیون و یا شاید هم زیبایی صوت قران می نشستم پای قرائتش


اون موقع عبدالباسط و منشاوی اسطوره بودند ولی مصطفی غلوش هر سال ماه رمضون می اومد ایران قران می خوند


چهره اش رو خیلی فشار میداد تا بخونه ولی انصافا صداش از همه قاری های زنده اون موقع بهتر بود


اینکه الان تلویزیون نشون میده ماله همون موقعست از لباسای ادما معلومه که ماله حدود 20 ساله پیشه


یه نشونه دیگش اینه که یک قاب خیلی بزرگ از امام خمینی هست در مقابل یک قاب کوچیک از آقای خامنه ای


الان دیگه قاب آقای خامنه ای حداقل اندازه امام خمینی هست. و این اختلاف ابعاد می تونه نشون بده که این برنامه واسه اواخر دهه شصت یا اوایل هفت هست.


اینم یک روش دیرینه شناسی هست در مقابل روش آزمون کربن


میخوام یکمی حوصله خودمو سر ببرم برای همین خیلی دل انگیز نخواهم نوشت


راستی غلوش چطوری می اومد ایران؟ احتمالا گروه معارف صدا و سیما دعوتش می کردند. ولی الان حتما دیگه دلال بازیه. دلال بازی قاری های داخلی و خارجی. لابد ترنسفرشون می کنن. بایدم باشه. چون یک نفر بیکار تر از من هم اون موقع نشسته پای این برنامه ها و با خودش فکر کرده چطور می شه از این کارا پول دراورد.


یه بنده خدا جانباز هم اونجا نشسته رو ویلچر . اگه من جاش بودم با خودم فکر می کردم بقیه باید یه جور دیگه به من نگاه کنن. خب جبهه رفته بودم و مجروح شده بودم. احتمالا یه آدم که رو ویلچر نشسته باشه ارزشمند تر و جالب تر از اینیه که رو زمین نشسته باشه.


راستی اصلا چرا قاب این دو بزرگوار رو اونجا گذاشتند ؟. آیا این مراسم تقدیم به اوناست؟. آیا گذاشتن تا یادمون بمونه که رهبرامون کیان؟. شاید هم واسه خالی نبودن عریضه هست؟. اینطور که مسوول سالن حس کرده جای این عکسها خالیه. آیا این یک الگوی تلقینی ذهنی هست؟.


جناب غلوش همچنان داره میخونه و زیر نویس می گه که سوره فاطر هست.


این منو مجاب کرد که بعد از حدود 10 ماه برم قرآن قدیمیم رو بیارم.


" دری که او از رحمت به روی مردم می گشاید هیچکس تواند بست و آنرا که او ببندد هیچکس جز او نتواند گشود و اوست خدای بی همتای با حکمت و اقتدار"


سوره فاطر واسم آشنا اومد . بله این آیه رو 8 سال پیش روی کارت عروسیمون نوشته بودیم. که دو تا از اونا هنوز برام مونده. کارت های زیبایی که ماله یونیسف بودند. از سر باب همایون خریده بودیمشون. فروشنده ما رو مجاب کرد که بخریمشون چون پولش می رسید به نیازمندان.


ما دو تا هم که عشق این کار بودیم. عشقه دستگیری از نیازمندان. حتی می خواستیم بریم از یتیم خونه بچه بیاریم بزرگ کنیم.


یه صندوقچه هم داشتیم که واسه یه موسسه خیرییه یتیمان بود. داخلش پول می انداختیم. یه بار همون اوایل حدود 60 هزار تومان داخلش جمع شد و قرار بود من اونا رو بفرستم واسه موسسه خیریه


ولی این کار رو نکردم و پولارو برداشتم و خرج هزینه جاری زندگی کردم . چون وضع مالیم خیلی بد بود . من سرباز بودم و لادن هم دانشجو فوق لیسانس دانشگاه غیر انتفاعی بود. اجاره خونه هم بود و موقعی میشد که من پوله اتوبوس رو هم نداشتم. ولی نمی ذاشتم  لادن هیچ وقت متوجه بشه.


باید چکار می کردم؟ بعد از اون دیگه پولی تو اون صندوق ننداختم.


از کودکی ما تا این بهشت


لبخند ، گلبرگ ، باران


و عشق و عشق و عشق


و تا ابد در پناه یزدان پاک


1/5/90::: 1:31 ع
نظر()
  
  

طبیعت به آدم یاد می ده که زندگی فقط ترس نیست. بلکه تو تاریک ترین لحظات ، یافتن اندکی علف خشک برای شعله ور ساختن می تونه شادی رو برات به ارمغان بیاره.


الان ساعت 12 شبه و من توی چادرم دراز کشیدم و به لطف چراغ سربندم می تونم این مطالب رو بنویسم. تازه تونستم اتیش روشن کنم و الان بزرگترین دغدغه زندگیم اینه که آیا اون کنده بزرگه می تونه اتیش بگیره و تا صبح بیدار بمونه و حیوونهای وحشی رو از من دور نگه داره یا نه؟ البته خیلی هم مهم نیست


از پائولو کوئیلو فقط یک جمله یاد گرفتم و اون اینه که وظیفه آدم ها تو این دنیا اینه که به رویاهاشون برسن و واسه اون تلاش کنن. و همکنون من خوشبخترین آدم ها هستم که تونستم بالاخره بیام اینجا وسط این جنگل و کنار رودخانه کمپ بزنم. این رویایی بود که من همیشه در خیالم داشتم.


ساعت 12 شبه و درحالیکه دراز کشیدم آتیش به فاصله چند متری من داره دود می کنه و صدای رودخانه هم داره پشت سر من شعر می خونه. یعنی میشه امشب بارون بیاد و من رو غرق در سعادت و خوشوقتی بکنه ؟


فردا صبح


حدود ساعت پنج و نیم صبح با داد و فریاد پرنده ها بیدار شدم البته سرمای صبحگاهی هم بی تاثیر نبود. توی زندگی شهری این ساعت معنی خاصی نمی ده. مگر حس بدی که آدم هایی که راهشون دوره باید بیدار شن و برن سر کار . ولی اینجا اجباری در کار نیست همچنان که اختیاری در کار نیست.


ار آتیش دیشب تکه ذغالهایی باقی مونده و اول رفتم سراغه اون تا کمی سرمای سرمای صبح رو کاهش بدم. راستی خزه روی درختان جنگلی فتیله خیلی خوبی واسه آتیشه حتما امتحان کنید.


بعد از بر افروختن آتیش یه سوسیس تخم مرغ دبش درست کردم (البته روی اجاق گاز صحرایی) و با یک لیوان چای داغ خوردم. اینجا پرنده ای دیدم که تا حالا ندیده بودم یک پرنده سیاه رنگ با نوک قرمز . معرکه بود.


حالا می خوام برم توی این آب خروشان که به علت بارندگی گل آلود هم هست بخت خودمو واسه ماهیگیری امتحان کنم. البته قبلش باید ظرفامو بشورم.


ماهیگیری


تو اینجا که درختان کنار رودخانه انبوهه و عرض رودخانه هم کمه باید دقت کنم تا قلابم گیر نکنه. با توجه به گل آلود بودن احتمالا بهترین طعمه کرمه


ساعت هشت و نیم صبح و بالاخره ماهیگیری من با گرفتن چند تا ماهیه متوسط تموم شد که البته رهاشون کردم این ماهیا زردک بودند که البته بزرگاشون تا بالای یک کیلو هم میشه که متاسفانه اصلا لب به قلاب نمی زنن و واسه گرفتنشون باید با دست اقدام کنی و لای ریشه ها زیر آب بری که البته مهارت بسیار بالایی می خواد . این از اون کاراست که یه ماهیه بزرگ رو توی آب بتونی بگیری.


نکته جالب اینکه 2 تا سنجاقک دقیقا فیروزه ای رنگ با بالهای مشکلی مخملی تمام مدت منو تو این کار همراهی می کردند. بسیار زیبا بود. اینجا صدای بلبل قطع نمیشه و مدام پرنده های زیبا و پروانه های رنگارنگ میبینی.


اینجا کرم های پروانه رو میبینی که شب خودشون رو از شاخه درخت به فاصله بیشتر از یک متر با تار خودشون آویزون می کنن و تا صبح پیله میبافن .


حالا میخوام برم جنگل نوردی فکر می کنم بعد از ماهیگیری دستام بیشتر بوی کرم می دن تا ماهی !


جنگل نوردی


ساعت 9 صبح راه افتادم برای جنگل نوردی. از نسامه تا کاوی ملک حدود یک ساعت طول کشید . البته چند جا راهو اشتباه رفتم . بعد با سلام و صلواتو البته قطب نما یک ساعته دیگه رفتم تا جاربند. جنگل بسیار وحشتناک با علف های بلند و مسیر احشام رو. جالبه که تاحالا فرق مسیر احشام رو را با مال رو نمیدونستم.


برگشتنی از همین مسیر نیومدم چونکه هم بالا و پایین زیاد داشت و هم امکان داشت راهو پیدا نکنم. واسه همین مسیر رو دور زدم و ظرف مدت 3 ساعت از جاربند به آهک چال ، چالکش ، کردکوی ، منجه لات ، کادی و بالاخره جنگل نسامه


ناهار تن ماهی خوردو با پنیر !


بعد از برگشتنم از جنگل نوردی تنها چیزی که تغییر کرده بود کیسه زباله بود که تقریبا دریده شده بود. نمیدونم که کار پرنده است یا جانور.


الان میخوام یک چرت کارشناسی بزنم با صدای بلبل


داشتم فکر میکردم عجب انگیزه ای داشتم که دیشب ساعت 11 اومدم اینجا در حالیکه تاریکیه مطلق بود. خوشبختانه تجهیزات کامل همراه داشتم یک چراغ سربند معدنی ، یک چراغ پلیس با قدرت بسیار عالی ، یک اسپری فلفل آمریکایی با برد 3 متر ، یک چاقوی زامن دار مامان و البته یک تبر !


یکی دوتا محلی که چادر منو دیده بودند خیلی تعجب کردند که چطوری تو شب اومدم اینجا و موندم. آخه مردم شمال به شدت به جن اعتقاد دارن و ازش می ترسن.


البته باید بگم که منهم ترسیده بودم ولی واقعیت اینه که زندگی همش ترس نیست.


نکات ایمنی:


حتی المقدور یه نفره کمپ نزنید


آب به مقدار لازم ببرید


حتما چراغ سربند داشته باشید


از قانون طبیعت پیروی کنید و به موجوداتی که با دیدن شما فرار می کنن نزدیک نشیدچون به مراتب خطرناک تر میشن و تا سرحد مرگ با شما مقابله می کنن. از جمله مار و راسو


راجع به حیوونات بزرگتر مثل گراز ، گرگ ، پلنگ ، سیاه گوش بد نیست بدونید که اینا شب رو هستن و توی روز بعید که ملاقاتشون کنید و به هنگام شب روشن کردن آتیش ایمنی شما رو تضمین میکنه


با اینحال فکر میکنم در شرایط نا خواسته اگه مواجه شدید فرار نکنید و بهترین وسیله دفاعی اسپری فلفل هست.


 


  
  

خانوم جوجو چهل ساله به نظر می رسید.


البته این اسمیه که دوست داشت همسر رویاهاش (آقای بوبو) اون رو به این اسم صدا بزنه.


بدون برنامه قبلی وارد پارک شده بود . روسری کرم رنگ با حاشیه مشکی سرش بود که گلبرگ های ریز قهوه ای روشن داشت.


یک مانتوی شکلاتی تنش بود که اون رو هفته پیش خریده بود . مدلش کمی قدیمی بود و یه جورایی اپل داشت. چند تا چین هم روی شانه و سینه هاش داشت.


با اینکه نسبتا قد بلند بود ولی یه کفش مشکی پاشنه دار پوشیده بود. اون یه عینک آفتابی هم به چشم داشت.


تقریبا بیشتر این لباس ها رو تازه و بعد از تعطیلات عید خریده بود. چونکه قبل از عید اونقدر سرش شلوغ بود که نتونسته بود این کارا رو بکنه. در ضمن می دونست که لباس ها بعد از عید جدید تر و ارزون تر می شن.


با اینکه یکم دستپاچه به نظر می اومد ولی لباساش اعتماد به نفسشو بالا برده بود. همون ها باعث شده بودند که وقتی رو برای خودش اختصاص بده و حدود ساعت 7 بعد از ظهر که هوا خنکه بیاد پارک.


خواست که گوشه ای روی یک صندلی بشینه که نگاهش افتاد به خبرنگاری که به همراه فیلمبردارش داشتن واسه تهیه گزارش اماده می شدن.


قبلا هم همین تجربه رو داشت و سریع متوجه نگاه جستجوگر خبرنگار شد که داشت محیط و آدمها رو برنداز می کرد که کیو خفت کنه.


دو دل شده بود که چکار کنه. ولی ناگهان تصمیم گرفت که توجه خبرنگار رو به خودش جلب کنه.


خودشو در مسیر دید اون قرار داد مکثی کرد و عینک بزرگ افتابیشو که قهوه ای رنگ بود برداشت و شروع کرد با دستمال پاک کردن.


خبرنگار که عادت داشت ادمهایی رو که ازش فرار نمی کنن خفت کنه سریع با یک لبخند به سراغ اون رفت.


ضربان قلبش زیاد شده بود


" ببخشید خانوم مایل هستید در مصاحبه ما شرکت کنید؟"


اون که سریع غافل گیر شده بود نگاه زیرکانه ای به فیلمبردار انداخت و کمی لبهاش رو خورد و پرسید راجع به چی هست؟


"فردا روز مادره و ما می خوایم در این باره گزارش بگیریم "


خانوم جوجو تازه یادش اومده بود که فردا روز مادره . در حالیکه چشمانش در تصویر مادرش فرو می رفت همراه با خم کردن گردن و کمی بی اختیاری گفت " نمیدونم .... باشه"


گزارشگر که طعمه مورد نظرش رو پیدا کرده بود سریع مقدمات گزارش رو فراهم کرد


"شما می دونید فردا چه روزیه ؟"


"م..... بله"


گزارشگر از مکث اون جا خورده بود چون منتظر بود که جوجو خانوم ادامه بده و بگه که "بله روز مادره"


ولی در کسری از ثانیه از جوجو خانوم نا امید شده بود و ادامه داد


" بله همونطور که میدونید فردا روز مادره . دوست دارید الان به مادرتون چی بگید "


جوجو خانوم همچنان تصویر مادرش رو جلوی خودش داشت و همراه با سوال خبرنگار صورت مادرش رو ترسیم می کرد


مکث جوجو خانوم پس از پایان سوال خبرنگار باز هم بیشتر از حالت نرمال طول کشید و این داشت خبرنگار رو نگران می کرد که ناگهان به حرف اومد


" لطفا منو ببوس"


بدون مکث ، بدون خجالت و با محکمترین آهنگی که در تمام عمرش از حنجرش خارج کرده بود.


خبرنگار بیشتر از اینکه از جمله اون جا بخوره از اطمینان قلبیش دست پاچه شد..


" خب ظاهرا دلتون برای مادر خیلی تنگ شده...."


و همچنان که خبرنگار مشغول کامل کردن صحبتهاش بود صداش توی گوش جوجو خانوم کمرنگ و کمرنگ تر میشد.


و جاش رو مرور خاطرات رنگ باخته مادرش می گرفت. تصویر مادری که چند سالی بود که داشت از ذهن اون مثل رفتنش از دنیا پر می کشید.


 


روز مادر مبارک


اگه تونستید از مادرتون بخواید تو این روز بوستون کنه تا جای قرمز پر رنگش تا زمانی که هستید روی خاطراتتون بمونه


1/3/90::: 6:55 ع
نظر()