خانوم جوجو چهل ساله به نظر می رسید.
البته این اسمیه که دوست داشت همسر رویاهاش (آقای بوبو) اون رو به این اسم صدا بزنه.
بدون برنامه قبلی وارد پارک شده بود . روسری کرم رنگ با حاشیه مشکی سرش بود که گلبرگ های ریز قهوه ای روشن داشت.
یک مانتوی شکلاتی تنش بود که اون رو هفته پیش خریده بود . مدلش کمی قدیمی بود و یه جورایی اپل داشت. چند تا چین هم روی شانه و سینه هاش داشت.
با اینکه نسبتا قد بلند بود ولی یه کفش مشکی پاشنه دار پوشیده بود. اون یه عینک آفتابی هم به چشم داشت.
تقریبا بیشتر این لباس ها رو تازه و بعد از تعطیلات عید خریده بود. چونکه قبل از عید اونقدر سرش شلوغ بود که نتونسته بود این کارا رو بکنه. در ضمن می دونست که لباس ها بعد از عید جدید تر و ارزون تر می شن.
با اینکه یکم دستپاچه به نظر می اومد ولی لباساش اعتماد به نفسشو بالا برده بود. همون ها باعث شده بودند که وقتی رو برای خودش اختصاص بده و حدود ساعت 7 بعد از ظهر که هوا خنکه بیاد پارک.
خواست که گوشه ای روی یک صندلی بشینه که نگاهش افتاد به خبرنگاری که به همراه فیلمبردارش داشتن واسه تهیه گزارش اماده می شدن.
قبلا هم همین تجربه رو داشت و سریع متوجه نگاه جستجوگر خبرنگار شد که داشت محیط و آدمها رو برنداز می کرد که کیو خفت کنه.
دو دل شده بود که چکار کنه. ولی ناگهان تصمیم گرفت که توجه خبرنگار رو به خودش جلب کنه.
خودشو در مسیر دید اون قرار داد مکثی کرد و عینک بزرگ افتابیشو که قهوه ای رنگ بود برداشت و شروع کرد با دستمال پاک کردن.
خبرنگار که عادت داشت ادمهایی رو که ازش فرار نمی کنن خفت کنه سریع با یک لبخند به سراغ اون رفت.
ضربان قلبش زیاد شده بود
" ببخشید خانوم مایل هستید در مصاحبه ما شرکت کنید؟"
اون که سریع غافل گیر شده بود نگاه زیرکانه ای به فیلمبردار انداخت و کمی لبهاش رو خورد و پرسید راجع به چی هست؟
"فردا روز مادره و ما می خوایم در این باره گزارش بگیریم "
خانوم جوجو تازه یادش اومده بود که فردا روز مادره . در حالیکه چشمانش در تصویر مادرش فرو می رفت همراه با خم کردن گردن و کمی بی اختیاری گفت " نمیدونم .... باشه"
گزارشگر که طعمه مورد نظرش رو پیدا کرده بود سریع مقدمات گزارش رو فراهم کرد
"شما می دونید فردا چه روزیه ؟"
"م..... بله"
گزارشگر از مکث اون جا خورده بود چون منتظر بود که جوجو خانوم ادامه بده و بگه که "بله روز مادره"
ولی در کسری از ثانیه از جوجو خانوم نا امید شده بود و ادامه داد
" بله همونطور که میدونید فردا روز مادره . دوست دارید الان به مادرتون چی بگید "
جوجو خانوم همچنان تصویر مادرش رو جلوی خودش داشت و همراه با سوال خبرنگار صورت مادرش رو ترسیم می کرد
مکث جوجو خانوم پس از پایان سوال خبرنگار باز هم بیشتر از حالت نرمال طول کشید و این داشت خبرنگار رو نگران می کرد که ناگهان به حرف اومد
" لطفا منو ببوس"
بدون مکث ، بدون خجالت و با محکمترین آهنگی که در تمام عمرش از حنجرش خارج کرده بود.
خبرنگار بیشتر از اینکه از جمله اون جا بخوره از اطمینان قلبیش دست پاچه شد..
" خب ظاهرا دلتون برای مادر خیلی تنگ شده...."
و همچنان که خبرنگار مشغول کامل کردن صحبتهاش بود صداش توی گوش جوجو خانوم کمرنگ و کمرنگ تر میشد.
و جاش رو مرور خاطرات رنگ باخته مادرش می گرفت. تصویر مادری که چند سالی بود که داشت از ذهن اون مثل رفتنش از دنیا پر می کشید.
روز مادر مبارک
اگه تونستید از مادرتون بخواید تو این روز بوستون کنه تا جای قرمز پر رنگش تا زمانی که هستید روی خاطراتتون بمونه