این دوره زمونه قلم دست گرفتن سخت شده ولی یک چهره آشنا باعث شد که بخوام بنویسم
مصطفی غلوش
دوران نوجوانی ما که از سر بی برنامگی تلویزیون و یا شاید هم زیبایی صوت قران می نشستم پای قرائتش
اون موقع عبدالباسط و منشاوی اسطوره بودند ولی مصطفی غلوش هر سال ماه رمضون می اومد ایران قران می خوند
چهره اش رو خیلی فشار میداد تا بخونه ولی انصافا صداش از همه قاری های زنده اون موقع بهتر بود
اینکه الان تلویزیون نشون میده ماله همون موقعست از لباسای ادما معلومه که ماله حدود 20 ساله پیشه
یه نشونه دیگش اینه که یک قاب خیلی بزرگ از امام خمینی هست در مقابل یک قاب کوچیک از آقای خامنه ای
الان دیگه قاب آقای خامنه ای حداقل اندازه امام خمینی هست. و این اختلاف ابعاد می تونه نشون بده که این برنامه واسه اواخر دهه شصت یا اوایل هفت هست.
اینم یک روش دیرینه شناسی هست در مقابل روش آزمون کربن
میخوام یکمی حوصله خودمو سر ببرم برای همین خیلی دل انگیز نخواهم نوشت
راستی غلوش چطوری می اومد ایران؟ احتمالا گروه معارف صدا و سیما دعوتش می کردند. ولی الان حتما دیگه دلال بازیه. دلال بازی قاری های داخلی و خارجی. لابد ترنسفرشون می کنن. بایدم باشه. چون یک نفر بیکار تر از من هم اون موقع نشسته پای این برنامه ها و با خودش فکر کرده چطور می شه از این کارا پول دراورد.
یه بنده خدا جانباز هم اونجا نشسته رو ویلچر . اگه من جاش بودم با خودم فکر می کردم بقیه باید یه جور دیگه به من نگاه کنن. خب جبهه رفته بودم و مجروح شده بودم. احتمالا یه آدم که رو ویلچر نشسته باشه ارزشمند تر و جالب تر از اینیه که رو زمین نشسته باشه.
راستی اصلا چرا قاب این دو بزرگوار رو اونجا گذاشتند ؟. آیا این مراسم تقدیم به اوناست؟. آیا گذاشتن تا یادمون بمونه که رهبرامون کیان؟. شاید هم واسه خالی نبودن عریضه هست؟. اینطور که مسوول سالن حس کرده جای این عکسها خالیه. آیا این یک الگوی تلقینی ذهنی هست؟.
جناب غلوش همچنان داره میخونه و زیر نویس می گه که سوره فاطر هست.
این منو مجاب کرد که بعد از حدود 10 ماه برم قرآن قدیمیم رو بیارم.
" دری که او از رحمت به روی مردم می گشاید هیچکس تواند بست و آنرا که او ببندد هیچکس جز او نتواند گشود و اوست خدای بی همتای با حکمت و اقتدار"
سوره فاطر واسم آشنا اومد . بله این آیه رو 8 سال پیش روی کارت عروسیمون نوشته بودیم. که دو تا از اونا هنوز برام مونده. کارت های زیبایی که ماله یونیسف بودند. از سر باب همایون خریده بودیمشون. فروشنده ما رو مجاب کرد که بخریمشون چون پولش می رسید به نیازمندان.
ما دو تا هم که عشق این کار بودیم. عشقه دستگیری از نیازمندان. حتی می خواستیم بریم از یتیم خونه بچه بیاریم بزرگ کنیم.
یه صندوقچه هم داشتیم که واسه یه موسسه خیرییه یتیمان بود. داخلش پول می انداختیم. یه بار همون اوایل حدود 60 هزار تومان داخلش جمع شد و قرار بود من اونا رو بفرستم واسه موسسه خیریه
ولی این کار رو نکردم و پولارو برداشتم و خرج هزینه جاری زندگی کردم . چون وضع مالیم خیلی بد بود . من سرباز بودم و لادن هم دانشجو فوق لیسانس دانشگاه غیر انتفاعی بود. اجاره خونه هم بود و موقعی میشد که من پوله اتوبوس رو هم نداشتم. ولی نمی ذاشتم لادن هیچ وقت متوجه بشه.
باید چکار می کردم؟ بعد از اون دیگه پولی تو اون صندوق ننداختم.
از کودکی ما تا این بهشت
لبخند ، گلبرگ ، باران
و عشق و عشق و عشق
و تا ابد در پناه یزدان پاک