<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="yes" ?>
<?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">
<id>http://mehdivaleh.ParsiBlog.com</id>
	<title mode="escaped" type="text">رسم  عياري</title>
	<link href="http://mehdivaleh.ParsiBlog.com" rel="alternate" type="text/html"/>
	<generator uri="http://www.ParsiBlog.com" version="3.50">ParsiBlog.com ATOM Generator</generator>
	<updated>Fri, 18 May 2012 08:37:35 GMT</updated>
	<author><name>مهدي واله</name></author>

	<openSearch:totalResults>10</openSearch:totalResults>
	<openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex>
	<openSearch:itemsPerPage>10</openSearch:itemsPerPage>

<entry>
<id>tag:mehdivaleh.ParsiBlog.com/Posts/173/%d8%ad%d8%b1%d9%81+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d9%86%d8%b2%d8%af%d9%87/</id>
<updated>Mon, 02 Apr 2012 09:46:00 GMT</updated>
<title type="text">حرف هاي نزده</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;
&lt;p&gt;سال 1390 به اتمام رسيد اما انگاري نه براي من&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انگاري يه چيزايي جا مونده . مثل مرثيه اي که آخرش گريه نکني يا مسافرتي که خستگيش تو تنت مونده باشه. مثل هر چيز نا تمام ديگه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اين چند روز تعطيلي عيد را روي حساب برنامه مي گذروندم اما پايان شب دلم رضا نمي داد که بخوابم . اين بود که حادثه هر شب به کنار دريا رفتن بود. يک چيزي خارج از برنامه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آه درياي با ابهت لعنتي.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتي که آرومه انگار داره با طعمه هاي نيمه جان ساحل بازي مي کنه و وقتي طوفاني ميشه لرزه بر قامت تک تک ديوارهاي کوچه پس کوچه هاي نزديک مي اندازه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خونه پدرم با دريا زياد فاصله نداره فقط بايد يک بلوار رو رد کني. براي اولين بار بعد اين همه سال چشمم به يک نخل بلند افتاد که با همه بزرگي فقط يک موزاييک پياده رو را اشغال کرده بود. دست کم سي چهل سال سن داره. به سرم زد واسه تفنن هم که شده صاحبش رو پيدا کنم تا ازش از اولين روزي که اون رو کاشته بپرسم . بعد گفتم اصلا شايد صاحبش مرده باشه. رها کردم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همين طور که خودم رو قانع مي کردم که اون کارو نکنم به جلوي ويترين يک آموزشگاه نقاشي رسيدم به يک تابلوي بزرگ رنگ و روغن. تصويري از يک بيابون شن زار و تاريک و تنه درختان قطع شده که هيچ تناسبي با بيابون نداشتند و البته يک جغد که روي تنه يک درخت نشسته بود. نگاه جغد اونقدر مضحک بود که بتونه حس ياس و نا اميدي و تاريکي رو از تابلو دور بکنه. اگه مغازه باز بود حتما مي خريدمش و از صاحبش مي خواستم يک امضايي هم پاش بندازه ولي افسوس که بسته بود . تازه خونه من اونقدرا بزرگ نيست که بتونم براي چنين تابلوي بزرگي جاي مناسبي پيدا کنم. خلاصه دوباره رها کردم تا کم کمک به لب ساحل رسيدم و روي سنگ هاي زشت ساحل نشستم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دريا بر خلاف چند شب گذشته کمي نا آرامي مي کرد .سعي کردم انتهاي اون رو از آسمون تشخيص بدم ولي انگاري به هم دوخته شده بودند. توي دريا بيشتر از هر چيزي دندون هاي سپيد موج ها خودنمايي&amp;nbsp; مي کردند. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آسمان هم تعريفي بود معجوني از سياهي شب و ابرهاي مه گونه تيره. چند تايي هم ستاره براي دل خوشي کارنامه سياه شب.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سيگار اول رو به مانند تمام سيگاري ها با آرزوي اينکه يک روزي آخريش باشه روشن کردم. آخ که اين سنگ ها چقدر سخت و ناراحت هستند. نشيمنگاهم درد مي گيره. اين زجر رو به بهاي چيز نا معلومي ميبايست بخرم . مجبورم که بخرم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناگهان موبابلم زنگ&amp;nbsp; زد . يه چند روزيه که دخترکي از سر تنهايي من رو گير آورده طفلکي تلفني دل سپرده گرچه خودش منکره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستيتش من هم بدم نمياد گهگاهي يکي مزاحمم بشه از تنهايي که بهتره . بعضي وقت ها عشق چه دمه دستي مي شه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخ باز هم اين سنگ هاي لعنتي آزارم مي دن. چقدر کم طاقت شدم نميتونم نيم ساعت اينجا بشينم . ماله سن هم هست آدمها که بزرگتر مي شن ملاحظه کار تر و عافيت طلب تر ميشن. راستي چطور مي شه که آدميزاد تنهايي آزار دهنده رو به با هم بودن دردسر ساز ترجيح مي ده؟.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلم واقعا چي مي خواد؟. مي خواد تا يکباره ديگه کنار ساحل بغلش کنم و گونه هام رو به صورتش بمالم و دستم رو به نشانه اينکه ما با هم هستيم به دورش بندازم و احساس کنم که هنوز اميد هست و هنوز مي شه براي آرزوها با سختي ها مبارزه کرد. آخ که چقدر دلم اينارو مي خواد . آخ که چقدر جات خاليه. ولي افسوس که نيست و بايد ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عقل مي خواست کزان شعله چراغ افروزد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برق عشق بدرخشيد و همه عالم آتش زد.&lt;/p&gt;
&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://mehdivaleh.ParsiBlog.com/Posts/173/%d8%ad%d8%b1%d9%81+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d9%86%d8%b2%d8%af%d9%87/" title="حرف هاي نزده" type="text/html" />
<author><name>مهدي واله</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:mehdivaleh.ParsiBlog.com/Posts/172/%d8%aa%d9%87%d9%88%d8%b9/</id>
<updated>Sun, 18 Sep 2011 10:01:00 GMT</updated>
<title type="text">تهوع</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;يک ماهي ميشه که دارم اين کتاب &quot;تهوع&quot; رو ميخونم ولي تموم نميشه. فقط چند صفحه مونده و من منتظر يک سرانجام معجزه وار هستم تا پاياني باشه بر اين داستان. ولي ميدونم که آخرش هم چيزي نيست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخر تنهايي هيچ وقت چيزي نيست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پا ميشم از سر بي حوصلگي و سر از جلوي آينه دستشويي در ميارم بدون هيچ دليلي. فقط يادمه يک ساعته پيش که اينجا بودم خودم رو تو آينه خيلي جذاب يافتم. حالا اومدم تا مطمئن بشم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولي افسوس که چهره ام را اين بار خيلي احمقانه يافتم. صورت پف کرده با چشمان ريز شده از سرماخوردگي چند روزه. با خط ريش هايي ورقلمبيده که انگاري رد عينک اونا رو نصف کرده. موهايم زير نور زرد لامپ خرمايي تر به نظر مي رسن ولي افسوس که در حال کم شدن هستند . سينه هايم بد نيست با اين وجود برآمدگي شکمم زير بلوز سفيد رنگ لذت تماشاي اونارو هم ازم مي گيره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا چهره ژان پل سارتر که پشت کتاب تهوع هست به ذهنم مي ياد. اون با لحني تاسف بار بهم مي گه که آخر اين کتاب چيزي گيرت نمياد جز اندکي ماست مالي واسه ختم داستان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عذر خواهي اون رو مي پذيرم و اون ادامه مي ده که &quot;تهوع&quot; رو واسه اين نوشته که تنها خودشو از اين حس تنهايي رهونده باشه و در پايان به اين آسودگي برسه که تمام اون چيزايي که فکر مي کرده به جايي ختم ميشه ديگه به جايي ختم نميشه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اوه چهره ام بند افکارم رو پاره مي کنه و از توي آينه به من خيره ميشه. سکوتش مي تونست سکانس اول فيلمي باشه که من قراره توش نقش يه مرد تنها رو بازي کنم. البته بايد کمي پير تر باشم با خط مويي بالاتر رفته و خطوط ضربدري چروک صورت.کاشکي اين اختيار رو داشتم تا روي هر سکانسي که دلم مي خواست زندگي مي کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اوه خداي من فردا صبح بايد بعد از چند روز تب و مريضي برگردم به زندگي واقعي. همونجايي که آدما صبح ها کورمال کورمال لباساشونو کله سحر مي پوشن و مي زنند بيرون با يک لبخند تهوع آور.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;احتمالا وقتي مي رسم سر کار همه پشت ميزاشون نشستن و بي صبرانه در انتظارند تا ببينن من روي چه مودي هستم. بايد به همشون سلام کنم در حاليکه يک لبخند احمقانه روي لب دارم مثل اونا.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دست تک تکشون رو مي فشارم و در حاليکه تو چشماشون زل مي زنم به همديگه سلام مي کنيم. بايد طوري اين کارو بکنم که مطمئن بشن همه چيز مرتبه و دوباره مي تونن به کارهاي حال بهم زنشون ادامه بدن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بايد مطمئن بشن که مي تونن روزنامشون رو بدون اينکه زير چشمي منو بپان روي ميز پهن کنن. چونکه ما با روي خوش به هم سلام کرديم. حالا بدون معده درد مي تونن صبحونشون رو سر فرصت بخورن و يا حتي يه لقمه اي هم به من تعارف بزنن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من وظيفه دارم که اونا رو مطمئن کنم که اجازه دارن به کارهاي تهوع آورشون با شادي ادامه بدن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اوه کاشکي اين تب لعنتي چند روزي بيشتر طول مي کشيد...&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://mehdivaleh.ParsiBlog.com/Posts/172/%d8%aa%d9%87%d9%88%d8%b9/" title="تهوع" type="text/html" />
<author><name>مهدي واله</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:mehdivaleh.ParsiBlog.com/Posts/171/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87/</id>
<updated>Sat, 27 Aug 2011 11:42:00 GMT</updated>
<title type="text">خانه</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;دو تا سناريو وجود داره اگه بخواي زندگي کني&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اينکه سخت کار کني ، پول در بياري ، وام بگيري ، قرض کني تا خونه اي بخري بعد هنوز امضاي وامش خشک نشده به فکر اين باشي که از ترس قديمي شدنش سعي کني عوضش کني . خيلي خيلي خوش شانس باشي يا پولدار با پولاي ديگت بازم خونه بخري ، هي بخري ، هي رياضت که چي ؟ واسه آيندت بزاري کنار. آينده اي که مثل الانته. فوقش اينه که 20 سال ديگه داري بام از همون توالت استفاده مي کني . که چي ؟ ماله خودته. يا مثلا واسه بچت خونه بخري.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درست و حسابي مسافرت نميري ، رستوران نميري ، مارک نمي پوشي و باز هم کلي رياضت. واسه چي ؟ واسه آيندت. واسه اينکه موقع مرگ تراز ماليت مثبت بشه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ديگه اينکه با پولت حال کني . چند محله بالاتر خونه اجاره کني . خوب بپوشي . خوب بگردي. بالا رفتن خونه و سکه و ماشين تنت رو نلرزونه. به جاي قسط خونه و وام پولت رو آبونمان باشگاه بدي ، استخر بري و چه و چه و چه. که چي؟ تو زندگي آخره آخرش بدهکار مي ميري.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بماند که شايد دخترت روش نشه به نامزدش بگه که پدرم هنوز مستاجره. ولي به جاي افسردگي از پول تويه پيري هميشه يه چيزي به جنب و جوشت مياره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اوه خداي من مجبوري خونت رو به جاي بدهي خود نخواسته بدي اونم به بدترين وجه!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اون موقع چقدر پيش همسايه هات سر افکنده اي . ميخواي اعده حق کني و فرياد بزني اين ما حصل تلاشه شبانه روزي منه . داد بزني اشک بريزي... چه لحظات غم انگيزي&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا مثله کسي هستي که جفت شيش آورده ولي تو منچ مار پله به پست يه افعيه دراز خرده و مي افته اون پايينا.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مي خواي هر شب خواب خونتو ببيني ، دوست داري رو تختت دراز بکشي و واسه آخرين بار از توالتش استفاده کني. واي که چقدر بد!. احساس حماقت تمام وجودتو گرفته و همه چيز رو که صاحبش بودي از دست دادي. حالا خوش شانس باشي مي توني بري يک هتل دو ستاره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مي خواي مرثيه سرايي کني ، رمان بنويسي ، ميتينگ بزاري که چي؟ . که چقدر من بدبخت و مظلومم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چي مي شد اگه مي تونستي يه در کوني به خودت بزني؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;يا يه پس گردني بزني طوري که چشمات بدرخشه؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;يا اينکه جلوي آينه وايسي و انگشت وسطت رو از تو مشتت در بياري&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;يا اينکه بري کلي مست مي کردي و خيلي محترمانه با يک لبخند از طلب کارت تشکر مي کردي و وسايل شخصيتو محترمانه بر مي داشتي و مي زدي بيرون.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پيپت رو گوشه لبت مي ذاشتي و روي جدول روبروي خونت با چشماي خيس و مغرورت واسه آخرين بار با شاهکار زندگيت وداع مي کردي.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد کلاه شاپوت رو مي دادي پايين و يک تيزر کلينت ايست وودي آخرش مي ذاشتي.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درسته اگه فکر مي کني که درسته و غلطه اگه فکر مي کني که غلطه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://mehdivaleh.ParsiBlog.com/Posts/171/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87/" title="خانه" type="text/html" />
<author><name>مهدي واله</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:mehdivaleh.ParsiBlog.com/Posts/170/%d8%aa%d8%b1%d8%b3+%d9%88+%d8%a2%da%af%d8%a7%d9%87%d9%8a/</id>
<updated>Sun, 21 Aug 2011 11:12:00 GMT</updated>
<title type="text">ترس و آگاهي</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;بچه که بودم حدود ده يازده ساله ، با خودم فکر مي کردم اگه تو جنگ تير بخورم خودمو سفت فشار ميدم و نمي ميرم. برام عجيب بود که چرا آدما با تير خوردن مي ميرند. مي گفتم لابد اونا نميدونن که بايد خودشونو سفت يگيرن تا نميرن . اونا راز زنده بودن رو نمي دونستن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما حالا از تير خوردن مي ترسم. مي ترسم که بميرم. احتمالا اولش يک صداي مهيب برخلاف ميلم منو صدا مي زنه و منتظر مي مونم که قفسه سينه ام به شدت درد بگيره. يک سوزش فزاينده منو فرا مي گيره. بعدش احتمالا مي فهمم که دقيقا کجام تير خورده. با يک احساس غافلگيري دستي به روي جاي شکافته شده مي کشم. سرم سنگين مي شه و در حاليکه خاطراتي از زندگيم رو با حس وداع گونه مرور مي کنم حسرتي نادمانه وجودم رو در بر مي گيره که مهدي زندگيت تموم شد. بعد يواش يواش نفسم رو از دست مي دم و ميميرم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه چيز منشا اين تغييره ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آگاهي يا ترس؟&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://mehdivaleh.ParsiBlog.com/Posts/170/%d8%aa%d8%b1%d8%b3+%d9%88+%d8%a2%da%af%d8%a7%d9%87%d9%8a/" title="ترس و آگاهي" type="text/html" />
<author><name>مهدي واله</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:mehdivaleh.ParsiBlog.com/Posts/169/%d8%a7%d9%8a%d9%86+%d8%b4%d8%a8+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d8%aa%d9%87%d8%b1%d9%88%d9%86/</id>
<updated>Sun, 14 Aug 2011 17:00:00 GMT</updated>
<title type="text">اين شب هاي تهرون</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;اين شب ها اگه همت کني و مثل من ساعت 3 بزني تو دل خيابون هاي تهرون ، شب هاي دل انگيزي رو تجربه خواهي کرد. شب هاي متفاوت با آدم هاي متفاوت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شانس اين رو پيدا مي کني تا خيابون ولي عصر رو با سرعت 80 کيلومتر بري بالا و برگشتني ماشين رو بزاري تو دنده 2 و با خيال راحت در حاليکه کله پاچه رو هضم مي کني به آهنگ مورد علاقت گوش بدي و از غول خفته خيابون هاي تهران در امان باشي.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اطراف کله پزي سيد مهدي نزديک باغ فردوس مي توني ماشينهايي رو ببيني که توي روز عمرا بتوني. جوون هاي خوش تيپ با هيکل هاي ورزيده . دختراي خوشگل و رنگارنگ پشت ماشين هاي مدل بالا.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوستم مي گه اگه يه آماري بگيري مي بيني بيشتر اينا با پوله مهريشون رفتن ماشين شاسي بلند خريدن. نوش جونشون حالا منفعتش به همه مي رسه. يه زماني معلوم بود کي پشت چي مي شينه. مهندسا رنجروور و کامارو مي روندن ، معلم ها تويوتا کرولا ، بانکي ها پژو 504 ، دکترا بيوک و شورلت و کارخونه دارها کاديلاک و بنز. اما حالا نميشه فهميد طرف چکارست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه اين شب ها مختص اونايي هست که روزها کار ندارن و به قولي غم نون ندارن . بيشتر اونان با بعضي ها مثل من که خواب ندارن و وسوسه کله پاچه مي کشوندشون تو خيابون. کله پاچه دستي 26 هزار تومن!.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;يه زماني ماه رمضون خنده مکروه بود. الان کارناواليه واسه خودش. ملت بيشتر مي خورن ، بيشتر مي خوابن و بيشتر تفريح مي کنن.&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://mehdivaleh.ParsiBlog.com/Posts/169/%d8%a7%d9%8a%d9%86+%d8%b4%d8%a8+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d8%aa%d9%87%d8%b1%d9%88%d9%86/" title="اين شب هاي تهرون" type="text/html" />
<author><name>مهدي واله</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:mehdivaleh.ParsiBlog.com/Posts/168/%d8%a7%d8%aa%d8%a7%d9%82+%d9%85%d9%86/</id>
<updated>Wed, 10 Aug 2011 09:59:00 GMT</updated>
<title type="text">اتاق من</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;به ديوار خلوت ترين گوشه اتاقم تکيه داده ام و بسيار مشتاقم تا در باره اين چار ديواري روشن و خنک بنويسم. به مانند خطاطي حرفه اي به روي زمين نشسته ام و دفترچه ام را بروي زانوي راست قرار داده ام. اوه خداي من اسم اون خطاط چي بود ؟.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اينجا اتاق من است از اين زاويه که نشسته ام بسيار دلباز مي نماياند. روشن است و به اهتمام مداوم کولر آبي خنک. اينجا آينه اي دارم که هر چند روز يکبار جلويش فيگور مي گيرم. وقتي که اندکي ورزش کرده باشم احساس مي کنم عضلاتم بزرگ تر شده اند. از اين روي خودم را در موقعيتي از نور لامپ قرار مي دهم تا سايه روشن هاي ماهيچه هايم بدنم را قابل اعتنا تر نشان بدهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من در اين اتاق سکوت را به سان ناظم مدرسه تماما بر قرار مي کنم. اينجا فقط افکار حق دارند آزادانه به هر سوي حرکت کنند و در شمايل هر وسيله اي خاطراتي را زنده کنند. خاطراتي بسيار دور ، خاطراتي بسيار نزديک.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;افکار من به سان شاهزاده هايي مغرور و آسوده از گزند زمانه اينجا رژه مي روند . آنها حق دارند مرا گاهي شاد و گاهي غمگين نمايند. آنها حق دارند مرا گاهي مسحور نمايش تاثر باري نموده و اشکم را قطراتي چند جاري نمايند. آن ها حق دارند لبخند رضايت را بر لبان من نقاشي کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما اينجا تنها نيستيم و مدام با هم در حال گپ و گفت هستيم . افکار من شخصيت هاي متفاوتي دارند . آنها تمنا و تقلاي مرا در زندگي بازگو مي کنند. آن ها در اين اتاق جلوي من رژه مي روند و منتظرند تاثيري در من ايجاد کنند. آنها مي دانند من همه آن ها را دوست دارم و تاييد مي کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اتاق من همه گونه است. حسي تنيده از اميد و رخوت. او مرا تسليم خود کرده است. گاهي با اشتياق مرا به درون خود کشيده و کتابي دستم داده تا يکسره آن را بخوانم . گاهي ديوانه وار مرا فراخوانده تا فورا سوگواري براي لحظات تاسف بر انگيز زندگيم بر گزار نمايم. او مرا با هيچ عوض نمي کند . من نيز هم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در اتاق من يک گلدان بزرگ با سه شاخه بامبو يکمتري هست. آنها اول که به اينجا آمده بودند بسيار افسرده بودند و حتي برگ يکي از آنها زرد شد. اما الان بسيار اميد وار بنظر مي رسند و حسابي ريشه کرده اند. آن ها پيوسته به سقف چشم دوخته اند و اميد رسيدن به آن را يک لحظه هم از سر بيرون نمي کنند. حتي زماني که بعضي وقت ها به آنها نور کافي نرسيده و يا آب گلدانشان کم شده است. آن ها نماد تجدد و آينده نگري اتاق من هستند و تمام وسايل اتاق از ديدنشان شوق زده مي شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اينجا يک تخت تاشو هم هست که پوزه اي دراز دارد. او خلق اتاق مرا تنگ مي کند وقتي که پاهايش را تا وسط اتاق دراز مي کند. او مرا به آرتروز گردن و وقت تلف کردن دعوت ميکند. ولي من سعي مي کنم از او دوري کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کتابهايم سريع تکثير مي شوند و از اين روي به بقيه فخر مي فروشند. تجهيزات صوتي و تصويري اتاق من انگار که اعتماد به نفسشان را از دست داده اند و بسيار متاسف هستند که من زياد بلد نيستم با آنها کار کنم. قاليچه ها بازيگوشي مي کنند. آنها مدام بروي سراميک سر مي خورند. دنبل هايم گويي اضافه وزن دارند و کمي خرفت به نظر مي رسند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اينجا قلم و دفتر و کتاب سوگولي شده اند و بسيار با غرور مي مانند. اينها چيزهايي هستند که مطمئنند که تقريبا هر شب به سراغشان مي روم و با آنها بازي مي کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اينجا اتاق من هست که در آن ريشه هاي تازه روييده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اينجا اتاق من هست که دارد قانع مي شود تا تغيير کند.&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://mehdivaleh.ParsiBlog.com/Posts/168/%d8%a7%d8%aa%d8%a7%d9%82+%d9%85%d9%86/" title="اتاق من" type="text/html" />
<author><name>مهدي واله</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:mehdivaleh.ParsiBlog.com/Posts/167/%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%86/</id>
<updated>Sun, 24 Jul 2011 13:58:00 GMT</updated>
<title type="text">بارون</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عزيزم ، منتظرت بودم ولي نيومدي.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتي به شهرت رسيدم لحظه شماري مي كردم تا يكباره ديگه همديگه رو سر زده ملاقات كنيم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شب ها به شوق ديدنت خواب رو كلافه كردم و صبح به خيال شنيدن صداي تو سراسيمه به پاي پنجره دويدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولي تو نيومدي.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با خودم گفتم باهات يه قراره عاشقانه بذارم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;واسه همين كت و شلوار پوشيدم و به خودم عطر زدم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حتي چترم رو هم جا گذاشتم!.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اومدم سر قرارمون&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روي پل ، كنار رود ، زير طاق آسمون&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با ذره ذره ي اميد ، به اندازه تمام دانه هاي نوازش تو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;با سينه اي گشاده و له له شسته شدن ، برابر با عطش گياه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولي تو نيومدي .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا مي ترسم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نكنه رود از شهر عبور كرده باشه؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اصلا آسمون منو نديده باشه؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا تو بياي ، باد هم رد پام رو برده باشه ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;يادت باشه منتظرت بودم بارون&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولي تو نيومدي&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://mehdivaleh.ParsiBlog.com/Posts/167/%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%86/" title="بارون" type="text/html" />
<author><name>مهدي واله</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:mehdivaleh.ParsiBlog.com/Posts/166/%d8%a8%d8%a7+%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%b4+%d8%aa%d8%b1%d9%8a%d9%86+%da%86%d9%8a%d8%b2/</id>
<updated>Sun, 24 Jul 2011 13:55:00 GMT</updated>
<title type="text">با ارزش ترين چيز</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;با ارزش ترين چيز توي دنيا چيه؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پول که حتما نيست. !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوشبختيه؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من فکر مي کنم که اميده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چون بي اميدي بدترين چيز توي دنياست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند شبه که ديگه نمي خوابم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاشکي اونقدر بد بودم تا لااقل به اميد کينه و انتقام شب ها خوابم مي برد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولي نيست. هيچي نيست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من هستم و يک تنهايي کور.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از اون تنهايي ها که آدم رو شاعر مي کنه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلم بارون مي خواد ...&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://mehdivaleh.ParsiBlog.com/Posts/166/%d8%a8%d8%a7+%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%b4+%d8%aa%d8%b1%d9%8a%d9%86+%da%86%d9%8a%d8%b2/" title="با ارزش ترين چيز" type="text/html" />
<author><name>مهدي واله</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:mehdivaleh.ParsiBlog.com/Posts/165/%d9%85%d8%b5%d8%b7%d9%81%d9%8a+%d8%ba%d9%84%d9%88%d8%b4/</id>
<updated>Sat, 23 Jul 2011 13:31:00 GMT</updated>
<title type="text">مصطفي غلوش</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;اين دوره زمونه قلم دست گرفتن سخت شده ولي يک چهره آشنا باعث شد که بخوام بنويسم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مصطفي غلوش&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوران نوجواني ما که از سر بي برنامگي تلويزيون و يا شايد هم زيبايي صوت قران مي نشستم پاي قرائتش&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اون موقع عبدالباسط و منشاوي اسطوره بودند ولي مصطفي غلوش هر سال ماه رمضون مي اومد ايران قران مي خوند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چهره اش رو خيلي فشار ميداد تا بخونه ولي انصافا صداش از همه قاري هاي زنده اون موقع بهتر بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اينکه الان تلويزيون نشون ميده ماله همون موقعست از لباساي ادما معلومه که ماله حدود 20 ساله پيشه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;يه نشونه ديگش اينه که يک قاب خيلي بزرگ از امام خميني هست در مقابل يک قاب کوچيک از آقاي خامنه اي&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;الان ديگه قاب آقاي خامنه اي حداقل اندازه امام خميني هست. و اين اختلاف ابعاد مي تونه نشون بده که اين برنامه واسه اواخر دهه شصت يا اوايل هفت هست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اينم يک روش ديرينه شناسي هست در مقابل روش آزمون کربن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ميخوام يکمي حوصله خودمو سر ببرم براي همين خيلي دل انگيز نخواهم نوشت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستي غلوش چطوري مي اومد ايران؟ احتمالا گروه معارف صدا و سيما دعوتش مي کردند. ولي الان حتما ديگه دلال بازيه. دلال بازي قاري هاي داخلي و خارجي. لابد ترنسفرشون مي کنن. بايدم باشه. چون يک نفر بيکار تر از من هم اون موقع نشسته پاي اين برنامه ها و با خودش فکر کرده چطور مي شه از اين کارا پول دراورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;يه بنده خدا جانباز هم اونجا نشسته رو ويلچر . اگه من جاش بودم با خودم فکر مي کردم بقيه بايد يه جور ديگه به من نگاه کنن. خب جبهه رفته بودم و مجروح شده بودم. احتمالا يه آدم که رو ويلچر نشسته باشه ارزشمند تر و جالب تر از اينيه که رو زمين نشسته باشه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستي اصلا چرا قاب اين دو بزرگوار رو اونجا گذاشتند ؟. آيا اين مراسم تقديم به اوناست؟. آيا گذاشتن تا يادمون بمونه که رهبرامون کيان؟. شايد هم واسه خالي نبودن عريضه هست؟. اينطور که مسوول سالن حس کرده جاي اين عکسها خاليه. آيا اين يک الگوي تلقيني ذهني هست؟.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جناب غلوش همچنان داره ميخونه و زير نويس مي گه که سوره فاطر هست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اين منو مجاب کرد که بعد از حدود 10 ماه برم قرآن قديميم رو بيارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&quot; دري که او از رحمت به روي مردم مي گشايد هيچکس تواند بست و آنرا که او ببندد هيچکس جز او نتواند گشود و اوست خداي بي همتاي با حکمت و اقتدار&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سوره فاطر واسم آشنا اومد . بله اين آيه رو 8 سال پيش روي کارت عروسيمون نوشته بوديم. که دو تا از اونا هنوز برام مونده. کارت هاي زيبايي که ماله يونيسف بودند. از سر باب همايون خريده بوديمشون. فروشنده ما رو مجاب کرد که بخريمشون چون پولش مي رسيد به نيازمندان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما دو تا هم که عشق اين کار بوديم. عشقه دستگيري از نيازمندان. حتي مي خواستيم بريم از يتيم خونه بچه بياريم بزرگ کنيم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;يه صندوقچه هم داشتيم که واسه يه موسسه خيرييه يتيمان بود. داخلش پول مي انداختيم. يه بار همون اوايل حدود 60 هزار تومان داخلش جمع شد و قرار بود من اونا رو بفرستم واسه موسسه خيريه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولي اين کار رو نکردم و پولارو برداشتم و خرج هزينه جاري زندگي کردم . چون وضع ماليم خيلي بد بود . من سرباز بودم و لادن هم دانشجو فوق ليسانس دانشگاه غير انتفاعي بود. اجاره خونه هم بود و موقعي ميشد که من پوله اتوبوس رو هم نداشتم. ولي نمي&amp;nbsp;ذاشتم &amp;nbsp;لادن هيچ وقت متوجه بشه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بايد چکار مي کردم؟ بعد از اون ديگه پولي تو اون صندوق ننداختم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از کودکي ما تا اين بهشت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لبخند ، گلبرگ ، باران&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و عشق و عشق و عشق&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و تا ابد در پناه يزدان پاک&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://mehdivaleh.ParsiBlog.com/Posts/165/%d9%85%d8%b5%d8%b7%d9%81%d9%8a+%d8%ba%d9%84%d9%88%d8%b4/" title="مصطفي غلوش" type="text/html" />
<author><name>مهدي واله</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:mehdivaleh.ParsiBlog.com/Posts/164/%d9%83%d9%85%d9%be%d9%8a%d9%86%da%af/</id>
<updated>Sun, 19 Jun 2011 11:13:00 GMT</updated>
<title type="text">كمپينگ</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;طبيعت به آدم ياد مي ده که زندگي فقط ترس نيست. بلکه تو تاريک ترين لحظات ،&amp;nbsp;يافتن&amp;nbsp;اندکي علف خشک براي شعله ور ساختن مي تونه شادي رو برات به ارمغان بياره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;الان ساعت 12 شبه و من توي چادرم دراز کشيدم و به لطف چراغ سربندم مي تونم اين مطالب رو بنويسم. تازه تونستم اتيش روشن کنم و الان بزرگترين دغدغه زندگيم اينه که آيا اون کنده بزرگه مي تونه اتيش بگيره و تا صبح بيدار بمونه و حيوونهاي وحشي رو از من دور نگه داره يا نه؟ البته خيلي هم مهم نيست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از پائولو کوئيلو فقط يک جمله ياد گرفتم و اون اينه که وظيفه آدم ها تو اين دنيا اينه که به روياهاشون برسن و واسه اون تلاش کنن. و همکنون من خوشبخترين آدم ها هستم که تونستم بالاخره بيام اينجا وسط اين جنگل و کنار رودخانه کمپ بزنم. اين رويايي بود که من هميشه در خيالم داشتم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعت 12 شبه و درحاليکه دراز کشيدم آتيش به فاصله چند متري من داره دود مي کنه و صداي رودخانه هم داره پشت سر من شعر مي خونه. يعني ميشه امشب بارون بياد و من رو غرق در سعادت و خوشوقتي بکنه ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فردا صبح&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حدود ساعت پنج و نيم صبح با داد و فرياد پرنده ها بيدار شدم البته سرماي صبحگاهي هم بي تاثير نبود. توي زندگي شهري اين ساعت معني خاصي نمي ده. مگر حس بدي که آدم هايي که راهشون دوره بايد بيدار شن و برن سر کار . ولي اينجا اجباري در کار نيست همچنان که اختياري در کار نيست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ار آتيش ديشب تکه ذغالهايي باقي مونده و اول رفتم سراغه اون تا کمي سرماي سرماي صبح رو کاهش بدم. راستي خزه روي درختان جنگلي فتيله خيلي خوبي واسه آتيشه حتما امتحان کنيد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از بر افروختن آتيش يه سوسيس تخم مرغ دبش درست کردم (البته روي اجاق گاز صحرايي) و با يک ليوان چاي داغ خوردم. اينجا پرنده اي ديدم که تا حالا نديده بودم يک پرنده سياه رنگ با نوک قرمز . معرکه بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا مي خوام برم توي اين آب خروشان که به علت بارندگي گل آلود هم هست بخت خودمو واسه ماهيگيري امتحان کنم. البته قبلش بايد ظرفامو بشورم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ماهيگيري&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو اينجا که درختان کنار رودخانه انبوهه و عرض رودخانه هم کمه بايد دقت کنم تا قلابم گير نکنه. با توجه به گل آلود بودن احتمالا بهترين طعمه کرمه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعت هشت و نيم صبح و بالاخره ماهيگيري من با گرفتن چند تا ماهيه متوسط تموم شد که البته رهاشون کردم اين ماهيا زردک بودند که البته بزرگاشون تا بالاي يک کيلو هم ميشه که متاسفانه اصلا لب به قلاب نمي زنن و واسه گرفتنشون بايد با دست اقدام کني و لاي ريشه ها زير آب بري که البته مهارت بسيار بالايي مي خواد . اين از اون کاراست که يه ماهيه بزرگ رو توي آب بتوني بگيري.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نکته جالب اينکه 2 تا سنجاقک دقيقا فيروزه اي رنگ با بالهاي مشکلي مخملي تمام مدت منو تو اين کار همراهي مي کردند. بسيار زيبا بود. اينجا صداي بلبل قطع نميشه و مدام پرنده هاي زيبا و پروانه هاي رنگارنگ ميبيني.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اينجا کرم هاي پروانه رو ميبيني که شب خودشون رو از شاخه درخت به فاصله بيشتر از يک متر با تار خودشون آويزون مي کنن و تا صبح پيله ميبافن .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا ميخوام برم جنگل نوردي فکر مي کنم بعد از ماهيگيري دستام بيشتر بوي کرم مي دن تا ماهي !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جنگل نوردي&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعت 9 صبح راه افتادم براي جنگل نوردي. از نسامه تا کاوي ملک حدود يک ساعت طول کشيد . البته چند جا راهو اشتباه رفتم . بعد با سلام و صلواتو البته قطب نما يک ساعته ديگه رفتم تا جاربند. جنگل بسيار وحشتناک با علف هاي بلند و مسير احشام رو. جالبه که تاحالا فرق مسير احشام رو را با مال رو نميدونستم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برگشتني از همين مسير نيومدم چونکه هم بالا و پايين زياد داشت و هم امکان داشت راهو پيدا نکنم. واسه همين مسير رو دور زدم و ظرف مدت 3 ساعت از جاربند به آهک چال ، چالکش ، کردکوي ، منجه لات ، کادي و بالاخره جنگل نسامه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناهار تن ماهي خوردو با پنير !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از برگشتنم از جنگل نوردي تنها چيزي که تغيير کرده بود کيسه زباله بود که تقريبا دريده شده بود. نميدونم که کار پرنده است يا جانور.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;الان ميخوام يک چرت کارشناسي بزنم با صداي بلبل&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داشتم فکر ميکردم عجب انگيزه اي داشتم که ديشب ساعت 11 اومدم اينجا در حاليکه تاريکيه مطلق بود. خوشبختانه تجهيزات کامل همراه داشتم يک چراغ سربند معدني ، يک چراغ پليس با قدرت بسيار عالي ، يک اسپري فلفل آمريکايي با برد 3 متر ، يک چاقوي زامن دار مامان و البته يک تبر !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;يکي دوتا محلي که چادر منو ديده بودند خيلي تعجب کردند که چطوري تو شب اومدم اينجا و موندم. آخه مردم شمال به شدت به جن اعتقاد دارن و ازش مي ترسن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته بايد بگم که منهم ترسيده بودم ولي واقعيت اينه که زندگي همش ترس نيست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نکات ايمني:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حتي المقدور يه نفره کمپ نزنيد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آب به مقدار لازم ببريد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حتما چراغ سربند داشته باشيد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از قانون طبيعت پيروي کنيد و به موجوداتي که با ديدن شما فرار مي کنن نزديک نشيدچون به مراتب خطرناک تر ميشن و تا سرحد مرگ با شما مقابله مي کنن. از جمله مار و راسو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راجع به حيوونات بزرگتر مثل گراز ، گرگ ، پلنگ ، سياه گوش بد نيست بدونيد که اينا شب رو هستن و توي روز بعيد که ملاقاتشون کنيد و به هنگام شب روشن کردن آتيش ايمني شما رو تضمين ميکنه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با اينحال فکر ميکنم در شرايط نا خواسته اگه مواجه شديد فرار نکنيد و بهترين وسيله دفاعي اسپري فلفل هست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://mehdivaleh.ParsiBlog.com/Posts/164/%d9%83%d9%85%d9%be%d9%8a%d9%86%da%af/" title="كمپينگ" type="text/html" />
<author><name>مهدي واله</name></author>
</entry>

</feed>
