آرام آرام خود را به لبه پشت بام نزدیک کرد. او تصمیمی داشت .
برای لحظه ای تمام خاطراتی که به او قوت قلب میداد را مرور کرد. او روزها و شب ها انتظار این لحظه را می کشید . او می دانست که باید از روی این شک و تردید بپرد.
نفس خود را در سینه حبس کرد. او نیاز به اعتماد به نفس بیشتری داشت. با خود اندیشید که چرا؟. بعد حرف های بزرگ خود را به یاد آورد . حرف هایی که شنیده بود همه حاکی از یک چیز بود . بکش.!
او دیگر به لبه پشت بام رسیده بود . باید خود را می آزمود . او ضامن را آزاد کرد و شلیک نمود.
او نمی دانست نعره شلیک تفنگش کدامین ندای زندگی را خاموش خواهد کرد. او نمی خواهد بداند. او فقط از روی یک ترس عبور کرده بود. حالا دیگر نفس او نیز نمی خواهد در سینه اش حبس باشد.
آن طرف تر یک زندگی غافل گیر شده است. دختری در خون قرمز خود غلتید قبل از اینکه فرصت لبیک گفتن داشته باشد .
به یاد شهدای ترور کور