غافل از دست خزان زمانه ایم ، گاهگاهی تلنگری از وی میخوریم . که هشدار! من هستم.
دوست بسیار عزیزم اردوان!
همچنان که در سوگ پدر عزیزت نشسته ای و با غم غریب نبودنش در آمیخته ای
دوستان تو نیز چهره مکدر کردند و با تو همزادی کنند
شعری از پروین اعتصامی را تقدیمت می کنم:
پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل
تیشهای بود که شد باعث ویرانی من
چو تو را برد، بخندید به نادانی من
آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت
کاش میخورد غم بیسر و سامانی من
رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی
بی تو در ظلمتم، ای دیده? نورانی من
بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند
قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من
صفحه روی ز انظار، نهان میدارم
تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من
دهر، بسیار چو من سربگریبان دیده است
چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من
عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری
غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من
گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند
که شکستی قفس، ای مرغ گلستانی من
من که قدر گهر پاک تو میدانستم
ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من
من که آب تو ز سرچشمه دل میدادم
آب و رنگت چه شد، ای لاله نعمانی من
من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد
که دگر گوش نداری به نوا خوانی من
گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم
ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی
تسلیت مرا بپذیر